روز محله مان!

 

امروز یکشنبه ،با هم زدیم رفتیم بیرون! مادر و پسرونه!

اصرار کرد بریم کنار دریاچه، گفتم راه طولانی ِ خسته نمیشی؟ 

گفت :یکم خسته میشم اما تو بغلم نکنグーミーズ 見てね(^◇^)┛ のデコメ絵文字 الهی من قربون تو برم.

طبق معمول لباس نپوشید!

 

 

 

 

مرغابیا بودن اما متاسفانه واسشون غذا نبرده بودیم! فک نمیکردم باشن!

یکم با آب پاشش بازی کرد و رفت سراغ اسباب بازیا!

حالا داشت میلرزید! آبریزش بینی هم داشت اما حاضر نبود لباس بپوشه! گفتم امشب گفتی

مامان سرم درد میکنه و سرما خوردم من میدونم با تو!!!خندونک

 

 

 

دو دقیقه بعد اومد گفت مامان سردمه!شاکی خوب شد واسش لباس برده بودم!!!!

 

 

اومدیم خونه ناهار خوردیم و دوباره زدیم بیرون!زیبا

اسم محله ای که ما زندگی میکنیم studiegången ( زمان مطالعه! یه همچین ترجمه ای داره) شرق یوتبری ِ.

امروز studiegången day بود، به این بهانه همه کسائیکه اینجا زندگی میکنن یه جا جمع شده بودن

و جشن گرفته بودن! یه جشن ساده!با موزیک و بیسکوئیت و آبمیوه*グーミン* のデコメ絵文字

یه عده هم وسایلی که احتیاج نداشتن، دسته دوم آورده بودن و میفروختن! بعضیا هم غذا درست کرده

بودن و میفروختنキラキラ のデコメ絵文字 

 

 

 

 

 نیم ساعتی اونجا بودیم ،  هم با همسایه ها آشنا شدیم و هم با برنامه های اینجوری!

کسرا البته فقط از قسمت بیسکوئیت خوردنش استقبال کرد!خنده

خانم مسنی بود که  رو صورت بچه ها  نقاشی میکشید به کسرا پیشنهاد دادم اما گفت دوس ندارم و نرفت!

در کل تجربه جالبی بود!

 

 

 

"هی فلانی! زندگی شاید همین باشد!

                 یک فریب ساده و کوچک

                 آن هم از دست عزیزی که تو ، دنیا را

                 جز برای او و جز با او نمی خواهی.

                 من گمانم زندگی باید همین باشد.1"

                           

—————————

1-مهدی اخوان ثالث

 

 

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *