جوجه من

diddelestatekc6c.gif

ساعت ۱۰:۳۰ میریم که  بخوابیم،

_ بیا تو هال بخوابیم.

+ باشه عزیزم.

_ چراغُ روشن کن ، آخه چشمام نمیبینه!

لا اله الا الله.

نه اصلا بریم تو اتاقم بخوابیم.

+ اوکی.

_ مامان واسم کتاب بخون، 

+ چشم.

بعد از سه تا کتاب ، 

مامان قصه شنگول منگول بگو .

+ یکی بود یکی نبود، یه روز خانم بزی از خونه رفت بیرون که واسه بچه هاش غذا بیاره…

از کجا؟

از تو جنگل.

_ جنگل  ِکجا؟

+جنگل پشت کوه!

_ جنگل پشت کوه کجاست؟

+ ………….! خلاصه آقا گرگه اومد در زد و… ادامه داستان تا میرسیم به  اینجا که خانم بزی با شاخش

شکم گرگُ پاره کرد و بچه ها رو در آورد با هم رفتن خونه

و به خوبی و خوشی زندگی کردن…

_ آقا گرگه چی شد؟!

+ شکمشُ پر سنگ کردن و دوختن.

_ می تونست راه بره؟ لابد اینجوری اینجوری راه میره؟

مامان آمبولانس اومد؟ مامان …. مامان …..

دقیقا ساعت ۱۲ خواب رفت و از اتاق با کله باد کرده و خسته و کوفته اومدم بیرون…..

این ماجراها مال شب موقعه خوابه! صبح که بیدار میشه من "آقا کسرا" میشم و ایشون مامانی!

میگم مامان من گشنمه!

میره طفلک بابایی رو بیدار میکنه که "پاشوووووووو آااااااقا کسرا صبحانه میخواد"!

کمک میکنه دستامُ بشورم و بیام سر میز. به من که خیلی خوش میگذره اما طفلک بابایی….

جمعه دوباره دوتایی تنها بودیم، من کلاس نداشتم و کسرا هم نرفت مهد.

از اون روزای مادر و پسری بود.

بعد از مدتها دوتایی رفتیم کنار دریاچه به عادت تنهایی هامون.

 اما با همیشه فرق داشت ،کسرا بزرگ تر شده بود، تمام مسیرُ رکاب زد و با دوچرخه اومد.

حرفاش فرق داشت ، استدلال کردناش چیزایی که تو مسیر بهشون توجه میکرد و…

بنظرم که خیلی زودتر از همیشه رسیدیم воздушный шарик

 

 

قربونش برم که پلاستیک غذای مرغابیاش هم  همیشه همراهشه!

البته هنوز نیومده بودن!

راجع به همه چی هم ماشالله بهش میخواد توضیح بده!

از این سکو چوبی گرفته تااااا این تیوپ نجات غریق…..заяц

 

 

آنچنان کله پر حرفی هم داره که ۱۰۰ گیگ حافظه اکسترنال میخواد

که حرفاشُ حفظ کنه анютины глазки

 

 

با ذغال با هم نقاشی کشیدیم،البته مامانی کشید و کسرا نظر داد!

خونه، آدم ، گربه …заяц

 

برگشتیم خونه ، عصر که بابایی اومد ،تو حیاطمون واسش یه تاپ وصل کردیم.

زحمت ساختُ پدر جانمان کشیده بودсердечко

 

 

دیگه عالمی داره با این تاپ، میگه مامان چرخشی تابم بده!!!

به قول باباش دیگه انتظارش از تاب فراتره، در حد ترن هوایی و بشقاب پرنده استзайчик

 

                و اما امروز به هر حال بعد از مدتها با هر مکافاتی بود موهاشُ کوتاه کردیم

 دست بابایی درد نکنهجشن

اینم یه پسمل عزیز و شیرین زبون، خدایا به تو میسپارمشмухоморы

 

 

خدايا مهربانم كن.

  تو چشمان مرا با نور خود بگشا .

        تو لبخند رضايت را عطايم كن .

              بفهمان زندگي زيباست 

            خداوندا، تو راه سبز ايمان را نشانم ده 

                          رفيقا! مهربانا! عاشقم فرما 

                          تو پاكم كن، قرارم ده …#

 

——————————————————–

 

 http://intelligent4.blogfa.com/post-96.aspx   #

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *